خرید بک لینک
خانمی که داشت موهای من را براشینگ می کرد،خوابش می آمد و دلش می خواست هر طوری شده از زیر کار در برود.بنابراین وقتی سشوار را خاموش کرد حدس زدم می خواهد دست از کار بکشد و برود بخوابد.اما،تمام تصورم اشتباه بود.چون سشوارهای دیگر آرایشگاه هم همه با هم خاموش شدند و کسی گوشی را دست صاحب اصلی آرایشگاه داد.خانم آرایشگر اصلی گوشی را برداشت و با مردی آنطرف خط شروع کرد به صحبت کردن.اسپیکر گوشی روشن بود و کل آرایشکاه واضح و بی خط و خش تمام مکالمه این ور و آن ور خط را می شنید.یعنی بدبختی عجیبی بود که نمی شود توصیف کرد.احتمالا همه تجربه شنیدن لاس زدن تلفنی کسی را دارند.اما،در بیشتر موارد فقط حرف های یک ور خط قابل شنیدن است که آن هم حال ادم را به هم می زند- یاد ازدها و لاس زدن هایش افتادم- بعد شما فکر کن،حرف های دو طرف را بشنوی.برداشت اولم این بود که لابد این نسل اینطوری هستند و ته دلم ترسیدم که مجبور شوم همه مکالمه را گوش دهم.اما، این تصورم هم اشتباه بود با کمال خوشحالی.زیرا خانم ارایشگر اصلی مکالمه را در چند ثانیه جمع کرد و گوشی را قطع کرد.گوشی که قطع شد ارایشگر خواب الود من رو به رییسش گفت:- این اسپیکر گوشیت رو درست کن پای شرفت!یک نفس راحت کشیدم.پس اسپیکر گوشی مشکل داشت و خوشبختانه مخ نسل جوان تا این حد عیب برنداشته است که مکالمات شخصی شان را با کل جمعیت کره زمین به اشتراک بگذارند.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 15:20

مادر_ همسر_ برادر_ همسر_ برادر من دیروز در حالی که همسر برادرم به همراه مادرش و خواهرهایش و همسر برادرش داشته اند برای آمدن به مولودی آماده می شده اند،،سکته می کند و فوت می شود و کل خانواده مجبور می شوند بیخیال مولودی شوند و بروند مراسم ختم و می روند و چند ساعت بعد در کمال تعجب و الیته خوشحالی، بانوی خِرد سال زنده می شود و همه با هم برمی گردند خانه.◇ آیا مولانا چنین موقعیتی را تجربه کرده است وقتی سروده است:مرده بدم،زنده شدم

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 15:20

مساله این است که من زنان را درک نمی کنم و مثلا نمی دانم چرا اینقدر اصرار دارند زیبا باشند؟واقعا زیبا بودن چه نفعی برای یک زن می تواند داشته باشد؟زیباتربن زنانی که دنیا می شناسد از جنیفر آنیستون و شکیرا گرفته تا ناتالی پورتمن و مونیکا بلوچی بخاطر زن دیگری کنار گذاشته شده اند.اما،زنان همچنان اصرار دارند که زیبا باشند.چرا؟ فقط من هستم که درک نمی کنم یا افراد دیگری هم شبیه من هستند؟فقط مساله بالا نیست که در مورد زنان درک می کنم.واضح و مبرهن است که زنان تحت ستم هستنداما،من ستم به زنان را هم درک نمی کنم و در این مورد احساس گناه دارم.زیرا فکر می کنم چون خودم شانس داشتن یک زندگی عادی و عاری از ستم هایی که بر زنان دیگر می شود را داشته ام،از درک واقعیت جا مانده ام و در ته ذهنم بجای فرهنگ و قوانین ضد زن، خود زنان را بخاطر ستم هایی که به انها می شود،سرزنش میکنم.اما،هر کاری می کنم نمی توانم زنی را ببخشم که ظلم را می پذیرد.حالا چه این ظلم،حمله بی رحمانه یک زن به زیبایی خودش باشد و چه پذیرش شرایط رقت بار زندگی با ادم هایی که باعث و بانی سلب آرامش و آسایشش شده اند.غیر از موارد خیلی حاد،راه هایی برای برون رفت از شرایط تحمیل شده بر زنان و قطع زنجیره ستم پذیری وحود دارد که اکثر زنان ترجیح می دهند آن راههای سخت اما ممکن را نادیده بگیرند.می دانم که مسالا ایتقدر ساده نیست و گرفتن تصمیم در شرایط دشوار مستلزم داشتن سیستم های فکری پیچیدهای ماتند تفکر سیستمی می باشد که اکثر ادم ها و از حمله خود من فاقد تسلط بر چنین سیستم های فکری هستیم.اما،بر همگی مان واجب است یاد بگیربم.یادگیری همه ان چیزی است که می خواستم در موردش بنویسم.همه باید یاد بگیریم.اما،چطور می شود یاد گرفت بدون دسترسی به منابع آموزشی

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 15:20

مادرم از بس فیلم های کره ای نگاه می کند،توت فرتگی را بانو صدا می زند.جالب انکه بانو به مذاق کل خانواده خوش آمده است و شوخی شوخی بانو شده است اسم اصلی مورد استفاده برای صدا زدن ابن طفل معصوم!

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 18:23

سه ماه پیش من و سارا البته به توصیه یکی از همکاران سارا، با هم تصمیم گرفتیم هر ماه یک عدد سکه پارسبان بخریم به عتوان سرمایه برای آینده ای که همین الان هم بوی دودش به مشاممان می رسد.انصافا،سارا به تصمیمی که گرفته بودیم پایبند ماند و هر ماه یک میلیون تومن به حساب من می ریزد تا همراه با سکه ای که برای خودم می خرم از طلافروشی نزدبک محل کارم،سکه ای هم برای او بخرم.از شما چه پنهان و از سارا هم پنهان نیست البته،تا حالا مبادرت به اندوختن هیچ سرمایه ای برای خودم نکرده ام و این جمله ثقیل را نوشتم تا از نوشتن پول نداشتم طفره رفته باشم که دیدم فایده ندارد.به هر حال مطلب منتقل می شود و همان بهتر که به سبک و سیاق همیشگی خودم متعهد بمانم و ساده و کوتاه بگویم هیچ پولی برای پس انداز برابم باقی نمی ماند و لذا سکه چی و کشک چی؟بیخبال سرمایه گداری برای خودم شده بودم.اما،هر ماه می رفتم و برای سارا می خریدم و در اولین فرصت تحویل می دادم.آخرین سکه را هنوز تحویل نداده ام و قرار است فردا که سارا می آید دیدن من - با اینکه می داند کرونا دارم- سکه را تحویلش دهم و به سارا تاکید کردم اگر فردا فراموش کردم سکه اش را تحویل دهم،آن را با من یادآوری کند.بعد بهو مردد شدم که سکه ماه پیش را تحویل داده ام یا نه و پرسیدم:- سارا سکه ماه پیش رو تحویلت دادم؟- آره بابا. فعلا اختلاس نکردی!

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 18:23

چند وقت پیش مقاله ای در مورد شباهت عقاب و جغد نطرم را جلب کرد که بخش زیادی از تصوراتم نسبت به عقاب را دچار خدشه کرد.یعنی همین شباهت داشتن حتی جزیی عقاب با جغد جایگاه عقاب در ذهن من را پاک پایین آوردباورم نمیشد جغد نه تنها شباهت هایی به عقاب دارد،بلکه برتری هایی هم دارد.مثل توانایی چرخش صد و هشتاد درجه ای سرش که مختص به جغد است و هیچ پرنده دیگری این توانایی را ندارد.در مقابل چشمان عقاب تیزتر است و عقاب بیشنر هم عمر می کند.اما،اینها تفاوت ها بود.بنگرید به شباهت ها که وحشتناک هستند:"هر دو بسیار قدرتمند هستند و خصوصیات روحی آن ها شببه به هم است و هر دو غرور زیادی دارند و به طعمه خود رحم نمی کنند"از بین همه شباهت ها داشتن خصوصیات روحی مشابه- آنهم آن خصوصیات وحشتناک- بیشتر از همه دل من را سوزاند.حالا،همه این ها جهنم،جغد چشم های گرد و درشت و رنگی هم دارد که عقاب بدبخت ان را هم ندارد.به عبارتی جغد خوشگل تر است.اما،من و احتمالا تعداد زیادی از ادم های دیگر معتقدند عقاب خوشگل تر است.زیرا ابهت دارد و در سطوح خیلی بالا پرواز می کند و فلان و بهمان.در حالیکه عقاب پرنده ای است با چشمان زشت که علاوه بر داشتن خصوصیات روحی مشابه با جغد،غذاهای مشابهی هم به بدن می زند.خوب سوال من این است چرا ما اینقدر مقام عقاب را بالا برده ایم و هی در مدحش شعر می خوانیم و اواز و سرود و همه جا می خوانیم شبیه عقاب باش و بلند بپر و تیزبین باش و اینا.در حالیکه هی توی سر جغد می زنیم که شوم است و ساکن خرابه است و مستاجر است و بدبخت و ببچاره.اصلا سوال اصلی من این است نیکان ما چرا اینقدر به زشتی علاقمند بوده اند؟ وجدانا کسی فکر می کرد همای سعادت به این زشتی باشد؟من که فکر می کردم همای عزیز از عقاب تیزتر،از قو زیباتر و ا

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 18:23

کلاس _روانشناس امروز که روانشناس دیروز را معرفی کرده بود،خیلی بهتر بود.بعدداز کلاس پرسید:- کلاس دیروز چطور بود؟- خیلی با اون چبزی که فکر می کردم فرق داشت.- اون خانم دانشجوی ما بود و تو حوزه سبک زندگی کار می کنه.واسه همین معرفیش کردم.- خیلی سنش پایین نشون می داد.- نه سنش بالاست.این روزها نباید سن رو از روی قیافه حدس زد.همه ش فیکه!- آخه این زیادی فیک بود.برای یک روانشناس عحیب بود.- چرا؟- خوب ادم ها چرا اینقدر به زیبایی اهمیت میدن؟ - به نظر شما چرا؟- خوب یه ربطی به سلامت روان داره.- درسته!- خوب پیش ذهن ادم اینه که یک روانشناس باید سلامت روان داشته باشه- چرا؟- چون روانشناسه و کارش سلامت روانه- نه نه نه.اشتباه فکر می کنید.ما روانشناس های زیادی داریم که کاملا مشکل دارن و خودشون میان مشاوره میگیرن- خوب بله.یونگ و فروید هم به هم مشاوه میدادن.این فرق میکنه.منظورم اینه....- ببین اشتباه شما اینه که فکر می کنید همه روانشناس ها سالم هستن.در صورتیکه روانشناس هم آدمه و ممکن سالم نباشه

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 13:25

در ذهن من که باید اعتراف کنم به شدت قالبی است زن تحصیلکرد معادل است با بزرگانی مثل؛ ویرجینیا وولف،سوزان سانتاگ،ماری کوری و مرحوم مریم میرزاخانی.هدف پنهان من از انتخاب روانشناس خانم برای آن جلسه تغییر نگرش عده ای از مدیران سازمان نسبت به زن تحصیلکرده بود و البته کمی یادگیری و اندکی تغییر رفتار.منتطر خانم دکتر روانشناسی بودم که بیاید و احترام همه را برانگیزد.کلاس پر از شور و خلاقیت و کسب مهارت های رفتاری راه بیندازد و طرحی نو دراندازد.1.خانم دکتر قرار بود ساعت هشت در کلاس باشد و هشت و بیست دقیقه شد و نیامد.هشت و نیم رسید و توضیح داد دنبال جای پارک بوده است.معذرت خواهی هم کرد.☆ اولین red flag همین بود.2.بجای یک خانم چهل و هشت ساله،یک خانم بیست و دو ساله دیدم که بسیار هم زیبا بود.با آرایش زیاد و لب هایی پروتز شده و مژه مصنوعی و رژلب اکلیلی.تنها چیزی که در ظاهرش پسندیدم،کیف و کفشش بوددکه خیلی با سلیقه انتخاب کرده بود.چرم قهوای پوست ماری.البته از اکستنشن موهایش خوشم نیامد.3.در عرض نیم ساعت با زندگی خصوصی خانم آشنا شدیم و فهمیدیم که خانواده پدری خانم نه تنها پولدار و نامدار بوده اند که خود خانم هم ابرقهرمانی است برای خودش.مثلا وقتی داشته است دکترا می خوانده است،هفته ای سه بار پدرش را برای دیالیز می برده است بیمارستان و توی پارک بیمارستان مقاله می نوشته است و در ضمن مقاله نوشتن سیصد بار می رفته است به پدرش سر می زده است و بر می گشته است سر درس هایش.در حالیکه غدای بچه ها و مدرسه آنان را داشته است و مشکلات زندگی با شوهری که همیشه در ماموریت بوده است.☆ کم کم از خانم بدم امد.اصولا از کسانی که به اصل و نسب شان مخصوصا پول و پله اصل و نسب شان افتخار می کنند،بدم می آید.4.کم کم مباحث شروع شد

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 13:25

سارا برای کاری به محل کار من آمده بود و از بس توسط همکاران پفیوز من منتطر گذاشته شد که تصمیم گرفت برود و اعلام کند هیچ نسبتی با من ندارد و اتفاقی من را دم در دیده است بلکه کارش راه بیفتد!قبلا از میزان عزیزی خودم پیش روسا برای سارا گفته بودم و سارا برای دیدن وضعیت رقت بار جایی که کار می کنم آمادگی ذهنی داشت.اما،هیچ ایده ای در مورد آن رفتارهای بی ادبانه همکارانم نداشت!واقعا هم نمی دانم امروز در مغز آن کله پوک ها چه گذشته بود که اول صبح سه نفرشان کلا جواب سلامم را ندادند و یک نفرشان کاری که مربوط به خود من بود را بدون هیچ دلیلی انجام نداد!خوشبختانه دنبال دلیل برای رفتار آدم ها نمی گردم.چون دلایل افراد برای بروز چنان تکانه های نابهنجاری ممکن است به بیگ بنگ برگردد که تحلیل و آنالیزش در تخصص هیچ بنی بشری نیست!خوش خوشان و بدون آنکه بگذارم سطح و مدار و فرکانسم را پایین بیاورند،مشغول کارهایم شدم تا اینکه سارا برای انجام کارش،پیش من آمد و ناجوانمردانه آماج حملات روانی یک عده دیوانه قرار گرفت!کار سارا البته که با کلی تاخیر انجام شد و سیاهی برای زغال ها ماند و برای تجدید قوا به اتاق من رفتیم و انتظار داشتم سارا برای من دل بسوزاند.اما،این بشر با دیدن چشم انداز برفی زاگرس گفت:- یه جوری در مورد محل کارت حرف می زدی که فکر می کردم توی یک اتاق نمور و تاریک کار می کنی شبیه سیاهچاله ها!◇ ایا من شرایط را خیلی بدتر از آنچه که هست،می نمایانم؟نمی دانم.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 13:25

در_سرویس بهداشتی را باز کردم و با دیدن میوشا و دوستانش آنجا و بپربپرشان،یک دایره ستاره مثل توی کارتون ها دور سرم شروع کردند به چرخیدن.چطور ممکن بود چنین چیزی؟اینطور:دیشب سرویس بهداشتی ها را با یک شوینده قوی شسته بودم و بخاطر پریدن بوی آن شوینده، هواکش ها را کاملا باز گذاشته بودم و میوشا و رفقا هم از فرصت استفاده کرده بودند خفن!چکار کردم:ابنقدر کاری به کارشان نداشتم.خودشان با حیای خودشان از همان پنجره ای که آمده بودند داخل،خارج شدند.حالا هی بگویید گربه ها حیا ندارند.بیا میوشا که دارد!مرغ سنگی درست کردم امروز.دستورش را در چند پاراگراف بعد می نوبسم و فعلا این پاراگراف را به ضایعات مرغ اختصاص می دهم که برده بودم بندازم توی سطل آشغال.همین من آشغال ها را برده بودم بندازم توی سطل آشغال.اما جاناتان و دوستانش را در مسیر دیدم که انقدر به من نزدیک شدند که نزدیک دماغشان به دماغم بخور.به جاناتان گفتم که با فاصله دنبالم بیاید.اما،سگ ها حرف نمی فهمد دوستان.آن کلیپ ها همه اش دروغ است.در نتیجه به سرعت به سمت سطل آشغال رفتم.اما،سطل آشغال غیب شده بود.سطل آشغالی که ده سال سرجایش بود ناگهان غیب شده بود.جاناتان و دوستانش گرسنه بودند.من می ترسیدم.هوا سرد بود.چکار کردم:به ناچار به سمت یک سطل آشغال دیگر رفتم که خوشبختانه سرجایش مانده بود.اما،این بار که پشت سرم را نگاه کردم جاناتان غیب شده بود.یعنی هم جاناتان غیب شده بود.هم دوستانش.فکر کنم جاناتان- این سگ نجیب و مغرو- از رفتار من رنجید.آه!طرر تهیه مرغ رژیمی با استفاده از سنگ:شب قبل مرغ رو با زعفران،پودر لیمو،پودرسیر،پاپریکا و فلفل سیاه مزه دار کردم و نمک هم زدم.بعد روی ظرف سلفون کشیدم گذاشتم توی یخچال تا صبح.برای دم کردن زعفران هم توی یک لیوان کوچک ف

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 15:30

دور روز پیش برادرم به مادرم زنگ زد و دستور پخت یک غذای پیچیده محلی مخصوص سرماخوردگی را از مادرم پرسید.بعد از تلفنش که نیمساعتی طول کشید فهمیدم همسر صاف و صادق و بچه های ترگل و ورگلش همه با هم سرما خورده اند و این وسط فقط پدر خانواده سالم است و مجبور است آشپزی کند.فورا فهمیدم می خواهد جشن تولد مورجه را بپیچاند.اما مگر جرات می کردم چنین حرفی را به مارم بزنم.؟ارهاما،به جر و بحث بعدش نمی ارزید و حرفی نزدم.از طرفی امسال مورچه در یک جلسه رسمی به خانواده اعلام کرد که تولد نمی خواهد و لطفا درکش کنیم و نپرسیم چرا.ما،هم درکش می کردیم و هم نپرسیدیم چرا.اما، بصورت نامحسوس برایش کیک سفارش دادیم تا امروز سورپرایزش کنیم.اما،هیچ ایده ای در خصوص واکنش مورچه نداشتیم و واقعا نگران بودیم بحای خوشحالی،عصبانی شود و همچنان روی حرف خودش بماند.بنابراین برای جشن تولدش برنامه ریزی نکردیم و از جمله خانواده برادرم را دعوت نکردیم.واکنش مورچه خنثی بود.با خونسردی و بدون هیجان تشکر کرد و خیلی خشک اعلام کرد کیکش را دوست دارد و با ما می اید بیرون تا برویم چند تا عکس بگیریم.ما،سریع اماده شدیم که تا این بچه پشیمان نشده است و نور هم در آسمان هست،خودمان را به ابتدای کانی شفا برسانیم که کمی برف دارد.اما،دم رفتن،برادرم رسید و با ما آمد.اتفاق جالب هم هم رنگ بودن پلیور مورچه و برادرم بود.واقعا رتگ آبی پلیورهایشان با هم مو نمی زد و با رنگ کیک مورچه هارمونی کامل داشت.مورچه عکس هایش را گرفت که خیلی هم عالی از آب درآمده است.این وسط برادرم یک عکس تک نفره با کیک مورچه گرفته است که کاملا ابی است.از رنگ اسمان بگیر تا رنگ کیک و پلیورش و اگر آن عدد 12 تولد مورچه روی کیک نبود،میشد به عنوان یک عکس هنری ان را به جشنواره ای ای،چی

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 15:30

خانم دکتری که خودم دعوت کرده بودم که بیاید و در مورد کارتیمی برای من و تعدادی از همکاران توضیح بدهد:از یک خانواده متمول و صاحب نام و نشان شهرشان بود و متولد: 54 .16 سالگی ازدواج کرده بود و همسرش از مدیران عالی رتبه وزرات نیرو بود و تمام این 34 سال را همراه با مادر شوهرش در یک خانه گذرانده بود.زیر یک سقف و نه مثلا دو طبقه مجزا.مشخصات دیگزش به شرح زیر به اطلاع می رسد:مادر: سه فرزند 29،27،17سالهدختر اول : دکترای روانشناسی و مقیم کانادادختر دوم: مهندس نمی دانم چی و عازم کانادادختر سوم: دانش آموز رشته ریاضیو اما، نکته مهم اینجاست که قبافه اش به 22ساله ها می خورد.حالا چه بلایی سر خودش و پوستش آورده بود را باید از خودش پرسید.تنها چیزی که من در چهره اش تشخیص دادم پروتز لب هایش بود که واویلایی بود برای خودش.در مجموع صورتش به طرز باورنکردنی طوری جوان مانده بود و آقایان را مات و مبهوت کرده بود.آنچنان مات و مبهوتی که حضوری آمدند و از ترتیب دادن چنین جلسه ای با چنان خانم خوشگلی از من تشکر کردند.فقط مانده بود تشویقی کتبی به من بدهند پفیوزها.اما،چرا این خانم را دعوت کرده بودم؟ زیرا در ذهنم صرف روانشناس بود معادل است با موجه بودن و سلامت روان و سواد داشتن.که البته اینطور هم باید باشداما،خانم بیشتر پلنگ بود تا روانشناس و خروجی کارگاه هم این شد که بجای خسته نباشبد بگوییم خدا قوت و برای پاکسازی ذهن چهار تا ورد را با خودمان بلغور کنیم که نمی نویسم.ممکن است بدآموزی شود.و البته،همکاران چنان استقبالی از ان خزعبلات کردند که طبق معمول فرکانس خودم را فحش باران کردم.◇ صرف اعلام چنان اطلاعات شخصی بی موردی در یک کارگاه آموزشی مخصوصا قسمت خانواده متمول و مشهورش،کافی بود تا بفهمم چه دسته گلی به اب داده ام

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 15:30

عصر زمستانی غمگینی است.برف نازی دارد پشت پنجره می بارد و تعدادی پرنده آن بالابالاها در حال پرواز هستند.پرنده های حرف گوش نکنی باید باشند از انها که دل مادرشان را خون کرده اند و هر چه گفته است سرد است روله ها. نروید بیرون،گوش نکرده اند و با جیک جیک و قارقار، قرار و مدارهایشان را با رفقای یاغی تر از خودشان گذاشته اند و آمده اند بازیگوشی در آن بالا بالاهای آسمان سرد و پر از برف.این طرف پنجره من هستم در محاصره گل هایم و در حال نگاه کردن به برف پشت پنجره و و همزمان نگاه کردن به ویدیوی دو تا بچه میمون نجات یافته از سیل.میمون ها به حدی مظلوم و آرام و صبور هستند که قلبم آب شد برایشان.رها یافتگان از بلایی که نه می دانند از کجا آمد و نه می دانند چرا آمد.کسی که حتما خیلی مهربان است در یک شیشه شیر به انها شیر می دهد.برف بیشتر شده است ومیمون ها سیر.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 13:50

یکی از پیشخدمت ها،نوکر شخصی یکی از مدیران شده است.دیروز مدیر مربوطه که یک عوضی به تمام معناست، به من زنگ زد و از من خواست دستورالعملی که سه روز پیش آمده است و در مورد ارتقاء پیشخدمت هاست را به سرعت اجرا کنم.زیرا پیشخدمت مورد نظر ایشان هم شامل این دستورالعمل می شود و اگر ارتقاء نگیرد کل سیستم قفل می شود.توضیحاتی دادم که به این دلیل و آن دلیل نمی شود.چند بار توضیح دادم؟ سه بار و هر بار بیست دقیقه.می فهمید و متقاعد میشد و قطع می کرد.بعد از پنج دقیفه دوباره زنگ می زد و دوباره حرف خودش را می زد.دفعه چهارم قبل از اینکه زر بزند داد زدم :- خیلی خوب آقا.انجام میدم.دست از سرم بردار.خداحافظ- ببیخشید خداحافطناگفته پیداست آن خداحافظ،شروع یک جنگ اعصاب به تمام معناست که بلافاصله بعد از قطع کردن تلفن توسط من و گزارش دادن آن به رییس اداره توسط او شروع شد و فردا ادامه می یابد که باید عرض کنم به درک و جهنم.به فردا فکر کرده ام و بدترین و بالاترین احتمال که می تواند تعلیق و تنبیه و پرت شدن به شهرستان باشد تا بهتربن و کم ترین احتمال که دادن حق به من و سرزنش آن پفیوز باشد.نتیجه هر چه بشود واقعا برایم مهم نیست.آنچه که مهم است همین مهم نبودن کل اتفاق و نتیجه احتمالی آن برای من استقبلا اگر بود برایم مهم بود که همه بدانند حق با من است و آن ادم چقدر رذل و دورو است.الان تنها چیزی که برایم مهم است این است که کار درست را انجام داده ام.این آدم در حوزه کاری خودش چرخ از چمن همه زیردستانش کشیده است و کسی جرات ندارد بگوید بالای چشمت ابرو است و عادت کرده است به اجرای هر آنچه دستور می دهد در لحظه.امیدوارم فهمیده باشد که روش دیگری هم برای برخورد با او و قلدری هایش وجود دارد و گاهی مجبور است هم نه بشنود و هم خ

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 13:50

روبروی صندلی های همه همکاران خانم یک گلدان گذاشته بودند و نوع گل ها متفاوت بود.ازآلوئه ورا گرفته تا قاشقی و سانسوریا و کاکتوس.خانم ها گلدان ها را جابجا می کردند و مثلا قاشقی را با کاکتوس عوض می کردند که عجیب نبود.عجیب این بود که وقت رفتن چند تایشان دو تا دو تا گلدان برمی داشتند و به من که مثل ماست نگاه می کردم توصیه می کردند گلدانم را بچسبم زیرا دزد زیاد است و دزدیده می شود.حرفشان را شوخی گرفتم تا اینکه چند نفرشان را با گلدان دزدی برگرداندند داخل سالن از جمله سایه دوست من.من تا آخر توی سالن ماندم و همچنان به گلدانم نگاه می کردم.قاشقی به من افتاده بود که خوشگل هم بود.اما،گلدان سنگین بود و من باید مسیری را پیاده می رفتم.آیا می ارزید یک گلدان را به دندان بگیرم و یک ربع پیاده روی کنم؟ البته که نه.داشتم می رفتم که مسئول خدمات آمد و در مورد اینکه چرا گلدانم را برنداشته ام سوال پرسید.فکر کردم ممکن است به جناب رییس بربخورد اگر بگویم گلدان را نمی خواهم.بنابراین گفتم که ایتحا باشد،یک روز دیگر می آیم و می برم.نگاهی کرد و گفت: ببین! به هر چی تو زندگی بخوای میرسی،چون بلند همتی!◇این رییس نوستراداموس نیست و حتی اگر بود هم من حرفش را جدی نمی گرفتم.اصلا نمی دانم اصطلاح بلند همت درست است یا نه و اگر هست یعنی چه؟اما،می دانم که بردن گلدان ها توسط خانم ها به شدت آقایان را متعحب کرده بود و چندین بار خواستند بگوید خانم های همکار دزد هستند.اما،رعایت من را کردند و نگفتند!◇ اینکه کسی را که به هر دلیلی از خیر یک گلدان گذشته است را بلند همت بدانند، یعنی ارتفاعی که از آن سقوط کرده ایم خیلی بیشتر از ان چیزی است که به نظر می رسد.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 19:09

فقط نوشتن نیست که از عهده آن برنمی آیم.ارایشگاه هم حوصله ندارم بروم.کتاب هم نمی خوانم.فیلم هم نمی بینم. دفعات حرف زدنم هم به صفر نزدیک شده است.عصبی هم هستم.کفش هایم واکس ندارند.پالتوی بنفش بادمجانی را روی مانتوی سرمه ای می پوشم.ادکلن نمی زنم.یک موضوع مالی را مجبور هستم پیگیری کنم که مصداق جان کندن شده است برایم.کیفم پر از کاغذ پاره است.نه خانه نظم و نه خوابم.نه مغزم آرامش دارد و نه قلبم.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 19:09

یکی از همکاران قدیمی که به درونگرایی مشهور است برای کاری پیش من آمده بود و وقتی از هم اتاق بودن من با وراج و دستیار با خبر شد با احساسی سرشار از همدردی با من گفت:- واااای هر دوتاشون با هم اینجا هستن؟- بله!- ولی دوتاشون خیلی حرف می زنن- بله!- از بیست دقیقه،هیجده دقیقه ش رو حرف می زنن- بله!- براشون هم مهم نیست که شاید طرف مقابل دلش نخواد گوش بده- بله!- مغز برات مونده؟- نه!◇ برآورد هیجده از بیستش خیلی خیلی دقیق بود.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 19:09

تب طولانی و دردناکی بعد از نوشتن پست دیشب گریبانم را گرفت.تا ساعت سه و نیم شب را یادم است که بیدار بودم و باور نمی کردم این دنیا با تمام پیچیدگی های ارتعاشی و فرکانسی اش اینقدر باهوش و پفیوز باشد.من فقط دو خط نوشته بودم از تب و لرز بدم می آید و از لرز بیشتر.این که مدح و سنایش تب نبود.فقط یک واقعیتی بود که دلم خواسته بود بنویسم و نمی دانم چرا تب انقدر جدی گرفته بودش که تا سه و نیم نگذاشت بخوابم هیچ.بعد از بیدار شدن در ساعت شش صبح هم همچنان با من بود و بر فرق سرم می کوبید و البته چشم ها و دندان هایم هم درد می کرد و بدتر از همه تهوع هم داشتم.بجای اداره،رفتم دکتر.همان اول صبح که دکتر هنوز نیامده بود.حوصله انتطار نداشتم و خواستم برگردم که برخورد کردم به دخترعمویم که می خواست برای دخترش که گویا یک جایی در لگنش خالی و خالی تر می شود،وقت بگیرد.دخترش ورزشکار است و من دلداریش دادم که شاید استخوانی در رفته و یا همچین چیزی.ولی خیلی نگران بود و با هم رفتیم و وقت گرفت و من رساندمش خانه و تا برگردم حدس زدم دکتر آمده باشد.برگشتم بیمارستان و دکتر بود و خیلی زود نوبتم شد.برای دکتر شرایط را توضیح دادم و میگرن تشخیص داد.توضیح دادم که میگرن نیست و tension است و سابقه دارم.دکتر توضیخ بیشتری خواست و من هم فقط اشاره کردم که این روزها فشار عصبی زیادی را احساس می کنم و در چنین شرایطی چنین سردردهایی برای من دور از انتطار نیست.فقط این بار احساس می کنم کله ام تا قسمت پیشانی منجمد شده است و خون نمی تواند به پایین بدن پمپاژ شود.فک کنم حرفم خیلی غیر علمی و کوچه- بازاری بود.چون دکتر تصمیم گرفت کلا آن را نشنیده بگیرد.اما،من واقعا احساس می کردم یک پنجم جمجمه ام متجمد شده است و بخاطر همین دکتر رفته بودم.وگرنه ب

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 15:42

خواهرم که مننتظر تولد دخترش در یکی،دو ماه آینده است به مادرم گفته است که با احتمال بالایی دخترش بسیار خوشگل خواهد شد، زبرا چهار ماه تمام آجیل خورده است و آجیل باعث خوشگلی بچه می شود.مادرمان هم آهی می کشد و برای اولین بار راز بزرگ خوردن آجیل در تمام نه ماهی که سر من حامله بوده است را فاش می کند.از شواهد برمی آید که از نظر مادرم نتیحه چندان درخشان نبوده است و انتطار یک بچه خوشگلتر را داشته است(خوب است که الان که سنی از من گذشته است این را فهمیده ام.وگرنه شما فک کن در شانزده سالگی که سن شروع ایجاد حس شادکامی برای تمام زندگی است،به این واقعیت پی می بردم.احتمالا تمام سلامت روانم برای همیشه بر باد می رفت!)همچنان به حرف های خواهرم گوش می دادم و پرسیدم:- من که خیلی هم خوشگلم!- منم همین رو به مامان گفتم و تازه از نظر من لیورا اگه فقط هوشش هم به تو بره برام کافیه!- هوش؟- آره خوب! باهوشی و احتمالا تاثیر اونهمه آجیلیه که مامان خورده!یعنی از نطر خواهرم هم قیافه ام چنگی به دل نمی زند!◇برعکس نظر آنها من خودم را آدم باهوشی نمی دانم.ولی کاملا از قیافه و شکل و شمایلم راضی هستم و احساس زیبایی می کنم.◇ سال نو میلای بر همه مبارک باشه.امیدوارم سال بعد دل های همه مون خوش باشه و جای بهتری از زندگی ایستاده باشیم و به خودمون بگیم: درسته خیلی سخت بود ولی گذشت و مهم اینه که الان حالمون خوبه.امیدوارم سال دیگه حالمون خیلی خوب باشه.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 15:42

حوصله ندارم خودم رو روانکاوی کنم که چرا رفتم تو اون کافه و قهوه سفارش دادم.البته برای تا وارد کافه شدنش دلیل دارم.ضعف کرده بودم و احساس می کردم کمی دیگه که فشارم بیفته،سرم بیشتر گیج میره و ممکنه بخورم زمین.فک کردم اگه یک تکه شیرینی بخورم،حالم کمی بهتر میشه.یعنی برای شیرینی خوردن دلیل داشتم.اما،نمی دونم چرا قهوه سفارش دادم.مخصوصا که من از قهوه اصلا خوشم نمی یاد.از نظر من زیادی تلخه و اصلا نمی تونم بفهمم چطور ممکنه کسی از این زهر هلاهل خوشش بیاد؟بعد همین قهوه رو که زهرهلاهل می دونم رو سفارش دادم.البته کاش به همین راحتی بود.مکالمه اینطوری پیش رفت:- یه تکه کیک می خواستم.کم شیرین اگر ممکنه!- کیک ها همه شکلاتی هستن.- تازه هستن؟- نه به تازگی وافل ها.وافل ها رو همین الان درست می کنیم.- چقدر طول میکشه؟- بیست دقیقه!- باشه.یک وافل لطفا!- چیز دیگه ای میل ندارین؟- چی دارین؟- فهوه،چای،کاپوچینو،لاته- یه قهوه لطفا- قهوه یا اسپرسو- قهوه- اسپرسو هم همون قهوه ست- پس چرا اسمش اسپرسوه،؟- چون روش دم کردنش فرق میکنه- ولی قهوه ست دیگه- قهوه که هست ولی یه جور دیگه قهوه ست- نه همون قهوه لطفا- اونم قهوه ست- آقا یه قهوه لطفا- okبعد از دقیقا بیست دقیقه وافل و قهوه رسید و من با نوشیدن مقدار خیلی کمی از قهوه تقریبا داد زدم از بس تلخ بود.فقط چون خیلی شلوغ بود کسی نشنید خوشبختانه.◇ در جریان نوشتن خودم را روانکاوی کردم و تقرییا فهمیدم چرا قهوه سفارش داده بودم.احتمالا دلم می خواست احساس شناور در تکه ای از زمان که خیلی دوستش دارم برایم تکرار شود که نشد.واقعا نشد.◇ من کسانی که می توانند از قهوه لذت ببرند را ادم های باکلاسی می دانم.بر من ببخشید اگر به قهوه توهین کردم.شخصا کسانی را که به چای توهین کنند،نمی بخشم.ا

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 15:42

وراج رفته بود دکتر برای کمر درد و دکتر بعد از گرفتن عکس و سی تی اسکن به سمع و نظرش رسانده بود که وراج به طور مادرزادی یک مهره کم دارد.وراج باور نمی کند و می رود تا نظر دکتر معتمد اداره را بپرسد و دکتر هم با دیدن عکس های می گوید:- دکتر ارتوپد درست گفته و شما یک مهره کم دارید و من این قضیه رو همون بیست و هفت سال پیش وقتی داشتی استخدام میشدی فهمیده بودم.اما چون پسر فقیری بودی مدارکت رو تایید کردم!وراج آتش می گیرد و با احترام از مطب خارج می شود و برمی گردد اداره.و اما در اداره و در اتاق ما:وراج و دستیار سخت مشغول شمردن مهره های کمر وراج بودند از روی عکس.من پرسیدم:- مگه سر در میارید؟وراج گفت:- سر در آوردن نمی خواد.عکسه دیگه.داریم مهره ها رو می شماریم!- خوب حالا مهره کم داری یا نه؟- معلومه که نه.من خودم دو دوره آناتومی بدن انسان رو گذروندم و می دونم مهره های کمر پنج تاست.بیا اینجا هم پنج تاست!◇ مهره کم نداشت.◇ وراج سه تا لیسانس دارد.مدیریت.حقوق و بهداشت و من هیچ ادم دیگری را ندیده ام که اینقدر مشغول یادگیری باشد و اینقدر ابله باشد.◇ وقتی داشتند خیلی جدی تعداد مهره ها رو می شمردن یک لحظه به ذهنم رسید که اینا واقعین یا کیکن؟!

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 20:09

توی ترافیک چهل و پتج ثانیه ای بودم.یهو راننده ماشین جلویی پیاده شد و خیلی با طمانینه به سمت ماشین من آمد و خواست با من حرف بزند.پنجره را پایین کشیدم و با یک مرد تقریبا شصت ساله روبه رو شدم که ته چهره اش شبیه زبل خان بود و سیگاری هم به لب داشت.متعجب نگاهش کردم و گفتم:- بفرمایید؟- ببین می خوام یه نصیحتی بهت بکنم.- بفرمایید؟- اینقدر صندلیت رو نکش جلو.یه ذره ببر عقب هم واسه خودت خوبه و هم راحت تر رانندگی می کنی!- چشم حتما!و رفت.ده ثانیه هم از چراغ قرمز مانده بود هنوز!◇ درست می گفت.من صندلی را زیادتر از معمول جلو می کشم.چون احساس تسلط بیشتری بر پدال ها به من می دهد.اما،چطور ان پیرمرد - حالا نه خیلی هم پیرمرد- متوجه شده این موضوع شده بود را نمی دانم.که البته زیاد هم مهم نیست که بدانم یا نه.ولی آن احساس مسئولیت پذیری اجتماعی اش واقعا برایم قابل باور نبود.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 20:09

حدود بیست سال ایوان مخوف همان بی سر پایی که هیچ کسی نمی دانست چگونه بدون داشتن هیچ لیاقتی رببس مادام العمر اداره ما شده بود،من را از هر گونه پاداش،و اضافه کاری و پول های متفرقه محروم کرده بود و حالا هم اژدها.پاداش که پبشکش،معمولا از حق خودم هم می زدند و می زنند و من چگونه این ظلم ها را تاب آورده ام.اینگونه:- ببینید من اصلا برام مهم نیست چقدر به حسابم واریز میشه.چقدرش رو می تونم خرج کنم،برام مهمه.فرض بفرمایید من ۳۰ حقوق بگیرم و ۲۰ رو بدم برای تصادف ماشین.خوب همون ۱۰ رو بگیرم که یهتره!و این را به دزدی می گفتم که ماشینش تصادف کرده بود.حالا بجای تصادف می شود خانه،بورس،طلا و دلار گذاشت!واقعا هم به آنچه می گفتم معتقد بودم وگرنه جدی می گویم بین انهمه دزد طماع و حریص که به قول پدرم در تابستان هم نمی شود ازشان یخ خرید،دق می کردم.حالا چرا این ها را نوشتم؟چون امروز در یک جلسه بودم که مدیر عامل یک پول تپل را به رییس اداره داد تا بین معاونین تقسیم کند(طبق معمول شامل من نمی شد) و ناگهان شوری بین معاونین راه افتاد که بیشتر به هر کدام از آنها بدهد.رییس هم نه گذاشت و نه برداشت،گفت:- با این حساب همه ش رو باید بدم به شما!و این شور و هیجان معاونین و آن جمله رییس من را پرت کرد به دوم دبیرستان که نمی دانم چه بحثی در کلاس ادبیات در جریان بود که سهره بچه پولدار کلاس مان به معلم ادبیات مان و در راستای تایید حرف هایش گفت:- هر چه غنی تر،محتاج تر!من این ضرب المثل را نشنیده بود و طببعی بود که نشنیده باشم.این ضرب المثل خانه هایی باید باشد که یا غنی هستند و یا غنی می شناسند.سهره هر دو ویژگی را داشت و کاملا آن را درک کرده بود.برای من اما قابل درک نبود و سالهای سال گذشت تا توانستم درک کتم واقعا ضرب المثل درس

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 20:09

بعد از کلانه بزرگترین امتیاز سنندج، نازک کارهای بسیار ماهری هستند که فقط با نشان دادن عکس طرحی که می خواهید،بهتر از آنچه که در عکس بوده است را تحویلتان می دهند.فوق العاده است واقعا.مخصوصا برای من که به وسایل چوبی علاقه بسیار زیادی دارم.حالا چرا خوشحالم؟چون توی آشپزخانه هیچ جای ثابتی برای ادویه ها نداشتم و این دوستان که تعدادشان هم زیاد است،هر روز یک جا پلاس بودند.تا اینکه امروز یک طرح در اینترنت دیدم که یک جا ادویه ای بزرگ و کامل متصل به دیواره یخچال بود که احساس کردم مخصوص من طراحی شده است.مخصوصا که در چنین شهری هم زندگی می کنم.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 18:14

به سارا گفتم:- تو که تازه حموم کردی، چرا اومدی بیرون؟- چرا نیام؟- خوب فردا سرما مبخوری و به کوف کوف می افتی و تو دلت به من فحش میدی!- حالا چرا تو دلم؟◇ سالها پیش من و سارا و یک مرد دیگر که به شدت سرفه می کرد،مسافر یک تاکسی بودیم.مرد مخ همه را برده بود با سرفه کردن و وقتی پیاده شد راننده گفت:- آخی راحت شدیم از کوف کوف کردنش!من و سارا مشترکا از کوف کوف آنقدر خوشمان آمد که کلمه سرفه را در مکالمات خودمان دیگر استفاده نکردیم

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 18:14

یه روز من خیلی مودب و ژیر نشسته بودم تو خونه و ماشینم هم مثل خودم قشنگ نشسته بود توز پارکینگ.بعد یهو پیامک تخلف واسه همین ماشین پارک شده در پاکینگ رسید که دوبل در سر چهاراهی توقف کرده است.پنجاه هزار تومن هم مبلغ جریمه بود.زیاد نبود اما سعی کردم پیگیری کنم و رفتم تو اینترنت سرچ کردم که در چنین مواقعی صاحب ماشبن چه خاکی باید بر سر ماشینش بگیرد.نتیجه سرچ هم شماره پلیس راهور شد و من زنگ زدم و یک خانم بسیار با ادب من را راهنمایی کرد و گفت شکایتم را توی سامانه ثبت می کند.بیست دقیقه طول داد و گفت اینترنت کند است و خودت برو راهنمایی و رانندگی شهرتان.من گفتم حوصله ندارم و او من را ترساند که ممکن است از پلاک ماشینم سوء استفاده بشود.گفتم به درک و نرفتم.چند روز بعد هم یک فیش تلفن برایم رسید به مبلغ صد و پنجاه و نه هزار تومن.اما،من که اصلا تلفنی حرف نزده بودم.رفتم مخابرات و فهمیدم در آن بیست دقیقه ای که فکر می کردموقتم تلف شده است،در واقع داشته ام مشاوره می گرفته ام و برایم حق مشاوره حساب می شده است.یعنی هم وقتم تلف شد.هم کارم انجام نشد و هم ته دلم خالی شد بخاطر پلاک و این شر و ورها.هم با دیدن قبض تلفن تعجب کردم.هم برای رفتن به مخابرات دقت گذاشتم و هم در نهایت باید سه برابر مبلغ جریمه ای که مرتکب نشده ام را بپردازم.حالا دندانمپارسال چهار ماه آمدم و رفتم و دوازده میلیون پول روکش دادم.بعد امسال روکش باز شد.رفتم یک دکتر دیگر که روکش را بچسباند.دندان را معاینه کرد و گفت باید عکس بگیرم.عکس گرفتم و گفت احتمالا لثه ام باید جراحی شود و باید دندان تخلیه شود تا دقیق نظر بدهم.الان هم آمده ام دندانم تخلیه شود تا نظر بدهد.قرار بود یک ربع به سه کار دندانم انجام شودالان سه و ده دقیقه است و من همچنان

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 18:14

یکی از دوستان خواهرم به همراه شوهر و دو بچه اش در ترکیه منتظر ویزای آلمان هستند.حدود دو سال هم هست که منتطرند بیچاره ها.بعد دیشب که من در مورد مهاجرت نوشتم،مغزم بلافاصله بعد از خوابیدن من را گذاشت توی جوب جلوی خانه این عزیزان.مقادیر زیادی هم خس و خاشاک اطرافم بود همراه با یک گربه زشت و کور.حالا،بی خانمان شده بودم یا صرفا از دست پلیس فرار کرده بودم را نمی دانم.همینقدر می دانم که این ناخودآگاه من بسیار ناقلا است و دیشب تا حرف از مهاجرت شد این داستان را ساخت و به محض ورود مغزم به دنیای خواب آن را پلی کرد تا مبادا من دگر بار به مهاجرت فکر کنم حتی.امروز یک ویدیو در مورد اگاهی دیدم.من تا امروز آکاهی خودم را بصورت تکه ابری بالای سرم تصور می کردم که نمی توانستم ببینم.اما،از حضورش اطلاع داشتم و فکر می کردم آگاهی من فقط متعلق به من است و نمی تواند متعلق به کسی دیگر باشد.اما،امروز این ویدیو تصوراتم را به هم ریخت.گویا آگاهی تمام موجودات یکی است و از یک جنس هم هست.مثال:مری در لندن می خوابد و خواب می بیند جین در پاریس است.جین در عالم خواب فکر می کند خودش و افکارش از یک جنس هستند اما مغازه ها و در و دیوار از جنسی دیگر.اما،ما می دانیم هم جین و هم افکارش و هم خیابان های پاریس همه قسمتی از خواب مری هستند و از یک جنس.ما انگار همان موجودات خواب مری هستیم.می دانم کمی که نه ، خیلی مبهم است.ولی فعلا تا اینجا را فهمیده ام.جهت مزاح:سارا یک لیوان سرکه را همراه با گیاهان فصلی خوراکی(شنگ)خورده است و معده اش درد گرفته است.پدرش تا دلیل معده درد سارا را فهمیده است گفته است:- وقتی از همین حالا با خوردن یک لیوان سرکه معده ت اینطوری میشه.بزرگ بشی چکار می کنی؟

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 13:35

برای تعویض گلدان باید:

1- یک گلدان بزرگتر بخریم.

2-گلدان بزرگتر را پر از خاک کنیم.

3- گلدان کوچک را توی خاک گلدان بزرگتر بگذاریم تا به اندازه گلدان کوچک در خاک گلدان بزرگ فرورفتگی ایجاد شود.

4- گلدان کوچک را بشکنیم.

5.گل را با خاک و ریشه هایش توی فرورفتگی گلدان بزرگ بگذاریم.

◇ این روش تعویض گلدان را در اینترنت دیدم و تازه فهمیدم چرا هر بار که خاک گلدان ها را عوض می کنم گل های بیچاره خشک می شوند.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 13:35

وراج را دارند منتقل می کنند به یک ساختمان پرت و برهوت در یک قسمت متروکه.علت انتقال وراجی!جمله بالا نه شوخی است و نه جوک.کاملا واقعی است و روسا مستقبم توی چشمش گفته اند زر زدن را از حد گذرانده است و همکاران دارند از دستش دیوانه می شوند.نظر من هم این است که واقعا زیاد فک می زند و اگر من توانستم تحملش کنم و حرفی نزنم به این علت بود که تا می خواست مثنوی هفتاد و دو من را برای من بخواند،جیم می شدم و به اتاق های دیگر پناه می بردم.اما،همکاران دیگر این امکان را نداشتند و در نتیجه درخواست جابجایی اش را داده اند که مقبول افتاده است و اگر همه چیز خوب پیش برود گوش شیطان کر از دستش خلاص می شوم.وراج خودش نمی داند وراج است و نمی تواند باور کند به این دلیل جابجا می شود.می گوید بهانه است!

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 13:35

همان روز نوروز سرما خوردم و استراتژی بی محلی را پیاده کردم.اما،سرمای لجوج از رو نرفت و امشب بیشعوری خودش را به اوج رساند و تا خود صبح من به او فحش دادم و او به من سرفه و گلودرد و تب.دیدم فایده ندارد باید دکتر بروم و بعد از صبحانه دکتر رفتم و از دکتر خواستم اگر ممکن است برایم دو روز استعلاجی بنویسد چون از قرار این سرماخوردگی سر خوب شدن ندارد و واقعا استراحت لازم دارد.اما،دکتر معتقد بود من کاملا سالم هستم و نیازی به استراحت ندارم.هیچ نظری نمی دهم.فقط خواستم اولین توی ذوق خوردگی سال جدید را به سمع و نظر همگان برسانم.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 20:53

صفحه بندی